تبليغاتX
H¥P€RNOVA


H¥P€RNOVA

LØok at the Sky... U will See millions of Stars . . .

هميشه وقتى بحث خداحافظى و "نقطه ى آخر جمله" پيش مياد ، يه جورايى بغضم مى گيره . . . اونم براى جايى كه هر روز سكناى آرامش خاطرم بوده، گذاشتن این خط فاصــ‌ ــله کار خیلی سختیه

توی بد پیله ای گرفتار شدم و پديده ى سرنوشت ساز كنكور، فعلا" اينجا رو هم قراره برام كمرنگ تر و كمرنگ تر كنه، تا 2 ماه و نيم ديگه نمى خوام پستى ارسال كنم ولى در صورت امكان پستاى زیبای شما رو مى خونم ;)

- به اميد موفقيت همه. . .

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 22:30 توسط Arəʒ| |

خبری از انسجام نبوده و نیست . . . اینجا اهالی آسمان احمق تر از اهل زمین اند . . . راه که می رویم. . .زمان را به عبارت جاده اندازه می زنیم. . .من شرایط هستی را ندارم.........stop....بن بست....

 

+سلام دوستای عزیزم . . . من متاسفانه یه مقداری کسالت دارم و جدا از اون هم به خاطر کنکور کمتر این وا آفتابی میشم ... اگه دیدید پیدام نیست به خاطر اونه ... ایشاللا بعد از همه ی این دردسرا جبران می کنم !

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 14:9 توسط Arəʒ| |

سریع تر از تصورش ... می دوید

کاری نداشت ، در شعاع گام هایش ، چه می گذشت ...

او ، هرچه تلاش در چنده داشت را ... صرف دوری از مرد لاغر اندام  ِ پاکوتاهی کرد

که با یک دیانای 54 ژرمنی ... قصد جانش داشت

،

به زحمت خودش را به انتهای کوچه ای گشاد رساند

به اولین خانه ای که رسید ... با تمام تنش ... نقش درب فلزی پت و پهنی شد

،

محض رضای خدا ... یک وجدان خواب آلود هم ، آن سمت نبود ... شاید هم بود ...

ولی ... نعره ی فرار او ... ترساندتش

،

آن وقت صبح ... خلوت ترین ساعت کوچه ی گشاد

هر که بود ... ساعت خود را برای مردن  ...

تنظیم درستی نکرده بود

،

واضح تر از لرزش دستانش ... مشخص بود

صاحبخانه ... طاقت این همه اتفاق را ، یکجا نداشت

و نپسندید ، درب را برای کسی با این سطح ِ بی ملاحظه گی ، باز کند ... و نکرد

،

این  آخرین شانس سوخته ی امروزش شد

نفس سنگین مرد و سایه ی ظریف تفنگ

در یک قدمی اش ... آرام و بی صدا ... ایستاد 

برگشت

لاغر ِ پاکوتاه ... هن هن کنان ،

یکی از چشمان درشتش را درون سوراخ کوچکی تا مگسک کشاند

و زیر لب گفت : آهان ... خوب گرفتمت ...

،

او ، ته مانده ی امیدش را هورت کشید ...

سرش را بالا گرفت ... و مانند دلاوری بزدل ...

تمام کوچه را در نگاهی کشیده و حریص ... گذراند

زندگی ... تمام چشمانش را پر کرده بود ... و مشامش را ... و حتی گوش هایش را

اصلا" این زندگی ... مثل باقی چیز ها نبود ...

که بتوان راحت با او از در جدایی ، حرفی گفت

یا ... جایی را ، از شیرینی نام نحسش ... خالی گذاشت

،

و تلق ...

،

کوچه ای باریک ، در حدود محله ای شلوغ

درب یاسی خاک گرفته ای ، با جیری بریده ... تا نیمه باز شد

مرد چاق ِ کوتاه قامتی ... چابک تر از خیال همه ی لاغر ها و یا حتی چاق ها

سرش را از لای درب نیمه باز ... بیرون کشید

گویی چهره اش برای صبح های خواب آلود با غروب ِ شادی خیز ...

تفاوت مقرضانه ای نمی گذاشت 

،

پای چپ چابک مرد ... به جسمی نرم ، گیر کرد

کفش ِ پر طمأنیه اش را کنار کشید ...

مانند تمام آن هایی که تخم خانه هایشان ، وسط میدان مین بزرگی ، رشد کرده است

،

و پنجره هایشان ... از منظر گشاد لوله های خمپاره می گذشت ...

که در نبود مهمات 

منظری تأسف بار ... به هر جانداری ... می گشاد

باز گشته است

،

جسد بی جان موشی زشت و کشیده ، با دهانی باز ... و تنی خون آلود ...

مثل یک تیکه نان بیات ِ لگد خورده از باد ... و تو سری خورده از باران ...

زیر پای چپش ... سلامی مشمئزانه رساند 

،

مرد چاق ... با تکه ای پارچه ... ژنده تر از تخیل صوفی ...

موش را تا کنار گودالی رساند 

همچون دیوی با چشمانی که تا شبکیه ای بی هویت ... پر شده از مرگ

و او را در غار دیو های هم نسلش

در گریزگاه فامیلی ...

پرتاب کرد  ...

 

+:  می دونم زیادم جالب نیست ولی خب ..

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 22:57 توسط Arəʒ| |

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و غوغاست

گذر زمانی این چنین سرگیجه آور ... ناگهان به امید کلمه ای ایمان می آوری

تو سزاوار یک کلمه ای که من آن را فراموش کرده ام

پی آمد کتابی که از آغاز کلمه بود و کلمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بود

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 13:57 توسط Arəʒ| |

مـن با دلتنگـ‌ـی ها برای دیـدن مـورچـه هـا... هـیچ گـاه فـکر نمـی کـردم هـوس یافـتن مورچـه های سـیاه در خـیابان به ســرم بزند. . . 

+: خسته ام باز

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 13:23 توسط Arəʒ|

تصویر آیینه کدر و بی تاب می شود
وقتی از نگاه تو سیر و دلگیر است
زمخت است ، دستان پینه بسته ی زمان
برای گرفتن حقیقت لحظه ها
چه می شد مگر ، ساخته هایمان ، دنیایمان نبود ؟
چه می شد مگر ؛ ساعت دیواری اتاق از خواب بیدار می شد و می گفت :
سکون دگر بس است
اندیشه مسیر تو را می خواند ؟
چه می شد مگر ، وام دار نگاه خزان نبودیم
و عاشقانه با جام سپید زمستان , مست می شدیم ؟
چه می شد مگر ؛
تارک افلاک ؛ خانه ی قدسیان نبود
تا نگاه های پر نیش خود را بر تن ملول زمینیان جا نمی کردند ؟
چه می شد مگر ، زاده ی انسان نمی شدیم
تا این جنیان پر حیله ؛ همواره منت عظیم ساده لوحی پدرمان را
بر ما روا نمی داشتند ؟
همین اندازه پاهای خود را دوست می دارم
که کفش هایم را دلتنگ بر می گزینم
نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 13:14 توسط Arəʒ| |

 

دریا در دستان توست

تو آن را به کسی میدهی

تا بر سر قرار هر دوره

به تو

جرعه ای از آن بخشد

،

تا سیراب گردی

تا دریایت به جا ماند

،

اما

در روزی نه چندان دور

خواهی دید

نه از دریا ، جرعه ای مانده است

و نه از سیرابی ، نشانی باقی است

،

احمقانه است ... باور کن ...

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 13:46 توسط Arəʒ| |

امتدادی که چشـم هایم در جاده ترسیم می کرد گاه بر مسـیر نقشه منطبق نبود...

نفهمیدم نقشه اشتباه است یا چشـم هایم درست نمی بینند......

نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت 19:28 توسط Arəʒ|

هی

که میخندی

به بهت من

،

تو

دیروز منی

و

من

فردای تو 

نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 14:43 توسط Arəʒ| |

صدای رعد و برق با سوت قطار در هم آمیخته.گنجشکان اینجا هم احساس دارند و کلاغانشان عقل! در مکانی عجیب لانه کرده ایم همه مان.........

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 14:42 توسط Arəʒ| |


Design By : Night Skin